نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نشاطِ عید هم از دوریات غمانگیز است بیا اگر تو نباشی بهار، پاییز است چگونه خنده کند آنکه در فراق رُخَت همیشه کاسهی چشمش ز اشک لبریز است به رونمایِ جمالت چه آورم با خود که جانِ هر دو جهان در بهاش ناچیز است سحرگهان که تو را میزنم صدا مهدی ز نِکهتِ نفسم صبح عطر آمیز است چگونه کوه گناهم ز پا در اندازد مرا که رشتهی مِهرِ تو دستآویز است ***** این مصیبت را کسی باور نداشت پیکرت بر خاک بود و سر نداشت با همان دستی که زهرا را زدند در کنار جسم تو ما را زدند ***** گر آب ندارد پدرِ مظلومم ور شیر ندارد مادرِ محرومم از آب گذشتم و نمیخواهم شیر بیرون بکشید تیر از حلقومم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد