
به میدان میشود عازم ... میان وان یکاد و بغض و اشک و آه و اندوه بنیهاشم ... جناب شاهزاده ، حضرت قاسم ... و در صحرا طنین انداز شد صوت رجزهایش أنا القاسم ... شده آماده ی خیرالعمل قاسم ... پر از شوق عسل ، قاسم ... أنا ابن المجتبی، قاسم ... عزیز و یاور خون خدا قاسم ... تجلّی حسن در کربلا قاسم ... کفن پوش آمده در قلب میدان بلا قاسم ... قیامت میشود ؛ پا میگذارد هر کجا قاسم ... به یغما می برد گویا سپاه کوفه را قاسم ... قمر قاسم ؛ ثمر قاسم؛ حسن قاسم ... دلیر هر مصاف تن به تن قاسم ... أنا ابن المجتبی، قاسم ... به جای جوشن، آورده کفن قاسم ... قدم می زد به آرامی ... ندارد جنگ با این نوجوان، انگار فرجامی ... که ناگه از دل لشکر، روان شد با پسرهایش ... به میدان ازرق شامی ... گرفته تیغ برّان را به کف ، قاسم ... سراپا غرق در شور و شعف قاسم ... مدد می گیرد از شاه نجف قاسم ... یکایک راهی آتش نمود آن دم ، پسرها را ... به یک دم سوخت جان بی جگرها را ... شبیه برگ پاییزی به خاک انداخت سرها را ... غضب ناک ازرق آمد در پی قاسم ... که ناگه نوجوان مجتبی در خشم تیغ خود سهیمش کرد ... و راهی جحیمش کرد؛ به یک ضربت دو نیمش کرد ... سراسر کربلا آشوب طوفان شد ... تمام دشت لبریز از سواران شد ... نگاه نجمه ، گریان شد ... دل خیمه ، پریشان شد ... همین که دوره اش کردند ... کار لشکر بی رحم، آسان شد ... و کوفیها عجب رسم بدی دارند ... بنابراین سنگ باران شد ... پرش زخمی ؛ تنش زخمی ... سرش زخمی ؛ تمام پیکرش زخمی ... و پهلویش شبیه مادرش زخمی ... به زیر سمّ مرکب ، یاس آل الله پرپر شد ... قد و بالای قاسم ، مثل اکبر شد ...