
آمد به میدان لشکر لشکر دشمنِ بیدین گشته هراسان آمد به میدان اَزرقِ شامی پشت پسرهایش شده پنهان آمد به میدان از گردش شمشیرش انگار آمده طوفان انگار خندق است و خیبر قاسم، جعفر است و حیدر تیر روزگار شام است این جنگ، جنگ انتقام است چون شب روز اهرمن شد نوبت، نوبت حسن شد (پوشیده کفن میآید، فرزند حسن میآید) گرد و غبار است شیر از بیشه زده بیرون و وقت شکار است گرد و غبار است تنها چارهی لشکر شام و کوفه فرار است گرد و غبار است غرّش تیغش گویی هوهویِ ذوالفقار است این یَل گر چه نوجوان است انگار مافوق زمان است جنگش بس که بیاَمان است دشمن مات و ناتوان است از بس خونشان روان است انگار جنگ نهروان است (عذاب دشمن آمده است، فرزند حس آمده است) (پوشیده کفن میآید، فرزند حسن میآید)