نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آمدم خیمه تا وداع کنم دیدم از داغ آب میسوزی بردم آبت دهم ولی دیدم زیر این آفتاب میسوزی کاش آبی شود مهیا تا خجل از روی خواهرت نشوم سعی کردم که وقت بردن تو چشم در چشم مادرت نشوم پشت سر را نگاه کن پسرم جلوی خیمهها رباب نشست به امیدی که خیمه برگردی آمد و زیر آفتاب نشست من که طاقت ندارم ای گل من که نگاهی کنم به پشت سرم لیک حس می کنم که آمدهاند جلوی خیمهها زنان حرم گرچه ای کودکم نمیبینم ذرهای رحم در دل اعدا شاید این دفعه وضع،فرق کند کودک من توکلت به خدا به رخ کودکم نگاه کنید رنگ ، دیگر به روی طفلم نیست کوفیان إرحمو بهذالطفل قطرهای هم برای او کافیست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد