نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خیمهها را عجیبتر میکرد گریههای عجیب این نوزاد پیش گهوارهاش زمین میخورد مادر بی شکیب آن نوزاد همه مشغول کودکش بودند خبر از سمت علقمه آمد که عمو روی خاک افتاده و پدر دست بر کمر آمد ناامیدانه مادر اصغر رو به زینب گفت خانوم چه کار باید کرد دارد از دست میرود طفلم سوخت از تب چکار باید کرد؟ اینچنین صحنه را تصور کن اینهمه درد را کجا دیدیم؟ تا به حالا تمام عمر آیا سرفۀی خشک طفل را دیدیم؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد