نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

یک به یک با اهل بیتش بیقرار کرد در خیمه وداعی اشکبار گفت این است آخرین دیدار ما وعدهی ما محضر دلدار ما گرچه میآیم به دیدار حرم لیک با پا نه که آیم با سرم این لعینا تشنهی خون منن بلکه فکر قتل افزون منن خود چو بر زهرا توسل میکنی قتل صبرم را تحمل میکنی چونکه ده مرکب به پیکر آورند جامهام را از تنم درآورند رأس من را روی نیزه میزنند جسم من را تیر باران میکنند آن زمان آغاز گردد کارتان از حرم تا کوچه و بازارتان جملهگی آماده چون از هر جناح حمله بر اهل حرم گردد مباح هرکه در این خیمه همراه من است بعد از این رخت اسیری بر تن است از وداع سخت آن گیسو کمند ناگهان شد نالهی زنها بلند بانوان گفتند یکجا یاحسین میسپاری بر که مارا کودکان بر سینه و سر میزنند بانوان دستی به معجر میزنند دختران گفتند با شور و نوا وای از بعد پدر در نینوا آه از این بیمجیبی ای پدر وای از شام اسیری ای پدر نوبت زینب رسید و آه او ناگهان غش کرد پیش راه او خواهرش نیرو ز رویش میگرفت بوسه از زیر گلویش میگرفت گفت پس رحمی به من کن یا أخی کهنه پیراهن به تن کن یا أخی از غم دختر دل زینب گرفت بس که با گریه ره مرکب گرفت ای پدر طعم شهادت میچشی بر سرم دست یتیمی میکشی یادته دخت مسلم را نوازش کردهای دیدهام او را ستایش کردهای بعد از این آیا یتیمت میشوم؟ گوشهی ویران مقیمت میشوم
هنوز نظری ثبت نشده