
در سرم جز هوای دلبر نیست آنکه بی او دمی مرا قرنیست دل به دست خیال او دادم چه کنم چاره ای دیگر نیست غم به ما هم عنایتی دارد روزی ما مگر مقدّر نیست گفتم ای یار گوشهی چشمی گفت حاشا که این میسّر نیست اوّلین حرف یار من این بود حرف اوّل که حرف آخر نیست در گلستان عشق قانونیست گل نباشد گلی که پرپر نیست عصمت پاک حق، نجابت ناب چون تو در بر عشق گوهر نیست نیستم کافر کرامت تو تو سخایت به حد باور نیست روز محشر که میدمد خورشید زان افق میدمد که خاور نیست روشن است اینکه بر سرم ای دوست جز صفای تو سایه گستر نیست علی دو قدم راه نرفته نفسم میگیرد سنی از من نگذشته است جوانم چه کنم؟ به هم زدن چنان روز و روزگار مرا گرفته گریه دست خودش اختیار مرا زن جوان که نباید عصا به دست شود گرفته جور خزان لذّت بهار مرا قرار بود که با هم دوباره حج برویم به هم زدن حسودان چرا قرار مرا لباسها به تنش گریه میکند دیگر به گریه گفت که گودال سر ناگفته است لهوف گوشهای از اتّفاق را گقته است به گریه گفت که رنگ زمین به خون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید ندیده هیچ کسی تا بیاورد بر لب در این میانه فقط شمر بود با زینب در این میانه زنی مینشست و برمیخواست نمینشست نه که او میشکست و برمیخواست نشان نداشت از او غیر بوی پیراهن رسید بر بدن او ولی کدام بدن ولی کدام بدن پاره پاره و پرپر هزار مرتبه رحمت به پیکر اکبر