
این تختهی دَر تیزیِ مسمار ندارد این لنگهی دَر آتش و دیوار ندارد از چهار غلامی که میآیند یکی هم با حلقهی انگشترِ تو کار ندارد یابن الحیدر، موسی بنِ جعفر... بارانِ گُل آمد به سرت موقع تشییع بازاریِ بغداد که آزار ندارد آنقدَر سبک گشته تنت آخرِ عمری جز سلسله و پیروهنت بار ندارد انکار اگر شد غم و دردی که کشیدی این ساقِ شکسته دگر انکار ندارد مأمور رسیده است و برای تو غذایی جز مشت و لگد موقع افطار ندارد ملعون دهنش باز نشد جز به جسارت یک ذرّه حیا پیشِ تو انگار ندارد یک لحظه ملاقات نکردی پسرت را زندانیِ بغداد که دیدار ندارد تو میروی و سایهی سلطان پسرش هست معصومهی تو غصّهی بازار ندارد