
آسمان را به روی تختهی در میبردند تاج سر بود که باید روی سر میبردند سروسامان همه بی سروسامان بود پا به یک سوی سر از یک طرف آویزان بود او درست است که یک همدم و غمخوار نداشت بدنش روی دری بود که مسمار نداشت بود زندانی و در مجلس اغیار نرفت همره اهل و عیالش سر بازار نرفت کسی از دور به پیشانی او سنگ نزد گرگ درنده به پیراهن او چنگ نزد کنج زندان خبر از بزم می و چاه نبود دخترش ثانیهای در ملاءعام نبود سر سجاده و درحال سجودش نزدند هر دو دستش به تنش بود و عمودش نزدند تن او ماند روی خاک ولی چاک نشد تیغ خونین شده با پیرُهنش پاک نشد بود مظلوم ولی هفت کفن داشت به تن گریه میکرد به جسمی که نشد غسل و کفن ای حسین... ای بیکفن سینه شکسته ارباب آرامش سینههای خسته ارباب وای از دل خواهر غریبت میدید بر سینهی تو شمر نشسته ارباب