نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چوبی به لبت نشسته دیدم آی دندان تو را شکسته دیدم چشمانِ تو را پر آب دیدم، وای، دورِ سرِ تو شراب دیدم خونین شدنِ سر تو دیدم، جان کندنِ دختر تو دیدم عباس کجاست تا نشیند، رخسارِ کبودِ من ببیند (باز باران با ترانه، از دو چشمم دانه دانه میچکد بر رویِ دامن، با بهانه بیبهانه عمه برگردیم خانه)2 *** باز باران با ترانه با گوهرهایِ فراوان میچکد از چشمِ ابری، نه توان مانده نه صبری عمه برگردیم خانه (باز باران با ترانه، از دو چشمم دانه دانه میچکد بر رویِ دامن، با بهانه بیبهانه عمه برگردیم خانه)2 *** یادم آید روزِ دیرین، کودکی شاداب بودم هر زمان خوابم میآمد، روی دوشِ گرمِ اکبر خواب بودم من عزیزِ شهر بودم، دخترِ ارباب بودم با نشاطِ کودکانه، عمه برگردیم خانه (باز باران با ترانه، از دو چشمم دانه دانه میچکد بر رویِ دامن، عمه برگردیم خانه)2 *** یادم آید در مدینه، صورتم چون یاس بود و اقتدارم، قد و بالایِ عمو عباس بود و دستهایِ مهربانِ مهربان بابام، بر رویِ سرم بود و نه پایم پر ورم بود به قول عمه زینب قد و بالا و حجابم مثل زهرا مادرم بود باز باران میچکد بر رویِ پایم لرزه دارد دستهایم، عمه برگردیم خانه (باز باران با ترانه، از دو چشمم دانه دانه میچکد بر رویِ دامن، عمه برگردیم خانه)2 *** یادم آید در بیابان، یک شب افتادم زِ ناقه زجر زجرم داد، تا از ره رسید و زلفهایم را کشید و آنچنان زد که از آن پس چشمهایم خوب چیزی را ندید و گوشِ من سنگین شد و رنگم پرید چشم و لب خونین شد و چیزی نگفتم او ولی زد بی بهانه، عمه برگردیم خانه (باز باران با ترانه، از دو چشمم دانه دانه میچکد بر رویِ دامن، عمه برگردیم خانه)2 *** *** کیست این کشته، که جانِ همه قربانِ تنش خاکِ صحرا کفن و، خونِ گلو پیرهنش مصحف فاطمه در قُلُزمِ خون افتاده آیه آیه شده چون، صفحۀ قرآن بدنش چشم زهرا به سویش بود و گره خورد به هم پنجۀ قاتل و گیسویِ شکن در شکنش او که با هر نفسش، جان به مسیحا میداد چه گنه داشت، که شد سنگ جوابِ سخنش سر به بالایِ نی و چشم به سویِ زینب صوتِ قرآن به لب و، خونِ گلو در دهنش باغبان کس نشنیده است که از بیآبی آب از خونِ دلِ خویش دهد بر چمنش این همان کُشتۀ اشگ است که تا روزِ جزا دلِ مردانِ الهی شده بیتُ الحزنش این شهیدی است که تا صبحِ قیامت، هر روز تازهتر گردد و گردیده، عزایِ کهنش کرد ترکِ وطن از بهر شهادت که بُوَد دلِ میثم نه، دلِ عالَم و آدم، وطنش ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد