غمت، ویرانه کرده مأمنم را؛ آشیانم را

غمت، ویرانه کرده مأمنم را؛ آشیانم را

[ حاج محمود کریمی ]
غمت، ویرانه کرده مأمنم را؛ آشیانم را
هزار‌ان‌بار حس کرده لبم بعد از تو، جانم را

من از تو آب می‌خواهم به وقت تشنگی امّا
به دست شمر، خون پر می‌کند حجم دهانم را

تو باید چاره‌ی زلف پریشانم کنی یا زجر؟!
که می‌چرخاند هرشب بین دستش، گیسوانم را

جهاز دخترانش جور شد هنگامه‌ی غارت
همانی که به طعنه می‌دهد هرروز نانم را

ندیدم چوب را امّا صدایت قطع شد ناگاه
نگاه عمّه‌ام آورد سمت تو گمانم را

ترک‌های لبت از زخم‌هایم بیشتر گشته
چرا دادی به دست خیزران، سهم لبانم را

نظرات