ای سپاه گریهی کبود ای مبارز محلّهی یهود ای که گریههات، ذوالفقار بود گریهات چنان کشیده زد به صورت یزید بیوجود ای ستارهی حجاب دختر ابوتراب شاهماهی نخوردهآب به پولک نشسته روی پات السّلام به آن گره که محکم اوفتاده بود روی معجرت، سلام بر تو و گل سرت سلام رقیّه، ای ستارهی مقاومت قطرهقطره اشکهای تو سر مقابل ستم خم نکرده است وقار دست توست گفتمان اقتدار دست توست دختر علی ذوالفقار دست توست تو نباختی؛ تو برد کردهای چوب خیزران مجلس حرام را بر دهان آن حرامزاده، خرد کردهای تو کار را تمام کردهای پابهپای عمّه زینبت چنان که فاطمه قیام کردهای کار را تمام کردهای به حیدری که در کنار خیبر است سلام کردهای نان گندمی که از تنور خولی آمده برایشان حرام کردهای آه تو دودمان ظلم را به باد داد این رقیّه بود که زیر پاش گردن بنی امیّه بود این رقیّه بود کار با کسی به جز پدر نداشت هرچه سیلیاش زدند چشم از فراز نیزه بر نداشت این رقیّه بود در کشاکش ستم زیر نیزههای زور زیر دادهای شمر و زجر و حرمله در شبی که شام بود سوت و کور مثل مردها گریست گرسنه شد ولی لب به نان کوفیان و شامیان نزد تشنه شد ولی آب از سنان و حرمله نخواست خسته شد ولی روی خشت تکّه پارهی خرابه سرگذاشت بعد از او تمام شام، گریه کرد سنگ روی پشت بام، گریه کرد حجرهدار روسری فروش بچّههای گوشواره به گوش خاتم و نگین ناقهای که خورد از رویش زمین گریه کرد فجر، گریه کرد تازیانه روی دست زجر، گریه کرد آب، گریه کرد زینب و رباب گریه کرد خیزران مجلس شراب، گریه کرد چکمهای که پای شمر زد به پهلویش شکست؛ گریه کرد بچّهای که سنگ زد به او نشست، گریه کرد