نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دیگه خسته ی خسته ی خسته ام مثله فاطمه ام با چشم بسته ام چقدر گرمه روزا، چقدر سرده شب ها پر از خاك اینجا، بریم پیش زهرا هر چی گریه می كنم میگن كه هیس دیگه این رقیه اون رقیه نیس به من سر زدی با سرت گردنت چقدگرم روزا چقد سرده شب ها پر از خاكه اینجا بریم پیش زهرا دیگه چشمای رقیه دیدنی نیس دیگه این رقیه اون رقیه نیس دیگه خسته شد عمه از گریه هام بیا راحتش كن از این ناله هام روزا می كشه تیغ و از زخم پام دلم خون بابا پریشون بابا بیا باهم امشب بریم خونه بابا دیگه دردونه ی تو نموندنیس دیگه این رقیه اون رقیه نیس تنهای تنها من ماندم و تاریكی و آغوش صحرا ترسیده بودم از ناقه افتادم تو هم بر نیزه بابا دشمن رسید و گفتم دلش حتما برایم سوخت اما كوفی نامرد انقدر سیلی زد كه من افتادم از پا آهسته رفتم، پیچید دور دست خود موی سرم را راس عموهم با گریه دارد می كند من را تماشا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد