نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

كاش می شد كه به سوی حرمت برگردی كاش افتد به دل محترمت برگردی همه گویند به دلدار بیا اما من جان عباس قسم می دهمت برگردی *** ای یار كه در راهی و زین جا خبرت نیست در راهی و از كوفه و از ما خبرت نیست در راهی و یك قافله گل پشت سر توست می آیی و ناموس خدا همسفر توست با باد صبا گفتم ای دوست پیامم شاید برساند به تو ای یار سلامم گفتم به صبا حال من زار بگوید از حال سفیرت ز سر دار بگوید گوید به تو در كوفه چه آمد به سر من گوید كه چه سان بسته عدو بال و پر من با سنگ، سر راه و لب بام نشستند آن سر كه پر از عشق تو می بود شكستند خفاش صفت نیمه ی شب نقشه كشیدند آن لب كه ثناگوی تو می بود دریدند ننموده حیا طایفه سنگ دل از تو من در عوض مردم كوفه خجل از تو تقدیر من این است و ندارم گله ای دوست اما تو میاور پی خود قافله ای دوست پركینه تر از مردم این شهر، محال است چون مردم كوفه به همه دهر، محال است در مرد و زن و كودك این شهر صفا نیست در هیچ دلی عاطفه و مهر و وفا نیست اینان كه تو را دعوتِ این شهر نمودند گویا همه با آل علی قهر نمودند اینان كه به ظاهر ز خداواهمه دارند در سینه فقط بغض تو و فاطمه دارند اینان همه بی روح و دلی گرم ندارند سوگند به زینب ز كسی شرم ندارند ای بود و نبودم ز وجود تو و زینب ترسم بود از روز ورود تو و زینب در فكر غریبی تو و غربت اویم دلواپس اطفال تو و حرمت اویم ترسم كه به ناموس خدا سلسله بندند بر گریه ی اطفال تو در كوفه بخندند ترسم ز سر بام پذیرای تو باشند با آتش و دشنام پذیرای تو باشند ترسم كه سرت را هدف سنگ نمایند با دخترك كوچك تو جنگ نمایند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد