نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

صدایت میکنم ربی الهی به سویت آمدم با رو سیاهی هزاران بار دستم را گرفتی نجاتم دادی از گم کرده راهی گناهم را ز بس توجیح کردم ز چاله جُستم افتادم به چاهی به جای شکر نعمت کفر گفتم برون شد نعمتم از کف الهی همیشه فکر میکردم جوانم که لحظه لحظه هایم شد تباهی عجل نزدیک بر من، من ز تو دور که عمری راه رفتم اشتباهی به کاهی کوهی از عصیان ببخشی چه سازم من ندارم پرِ کاهی مشو راضی که مهمانت بگرید که شب دائم ز سینه سوز آهی دری بگشا نگاهی کن غریب است ندارد غیر لطفت تکیه گاهی زمین مثل زمان از من بریده که هر جا رفتهام کردم گناهی بسوزانم ولی با دشمنان نه بسوزانم کنار خیمه گاهی همان خیمه که طفلان میدویدن به دنبال امانی یا پناهی پسر گر گم شود سخت آنقدر نیست که دختر گم شود بین سپاهی عقیله تازه از مقتل رسیده ندارد حال و روز رو به راهی هجوم وحشیانه وای زینب سپاه و تازیانه وای زینب
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد