روز روشن شد چون شب تارم تشنگی پیش چشم ثارالله تا به پیوندت به شهیدان روز عاشورا رود عبدالله من یتیم مجتبایم تشنة جام بلایم از حرم میدید بین خاک و خون دست و پا میزد محرم رازش در تلاطم تا پر کشد اما بسته بود عمه پر پروازش از قافله جا مانده تنهای تنها مانده خسته و تشنه یکنفس آمد تا منای خون در کنار یار با عمو گفتا جان فدای تو به بهشت افتاد وعدة دیدار تا هست خود فدا کرد زهرا او را دعا کرد