
گر چه طفلی کوچکم اما قبولم کن عموجان بر سر دست تو من قربانی ششماهه دیدم کس نداند جز خدا کز غصة مظلومی تو با چه حالی از کنار خیمه تا مقتل رسیدم دست من افتادُ از تن گر سرم از پایت افتاد تا برون از خیمهگه رفتی دل من با تو آمد تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم