نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

روز روشن شد چون شب تارم تشنگی پیش چشم ثارالله تا به پیوندت به شهیدان روز عاشورا رود عبدالله من یتیم مجتبایم تشنة جام بلایم از حرم میدید بین خاک و خون دست و پا میزد محرم رازش در تلاطم تا پر کشد اما بسته بود عمه پر پروازش از قافله جا مانده تنهای تنها مانده خسته و تشنه یکنفس آمد تا منای خون در کنار یار با عمو گفتا جان فدای تو به بهشت افتاد وعدة دیدار تا هست خود فدا کرد زهرا او را دعا کرد
هنوز نظری ثبت نشده