در دل دشتی خشك، در بیابانی گرم

در دل دشتی خشك، در بیابانی گرم

[ حاج محمود کریمی ]
در دل دشتی خشك، در بیابانی گرم، زیر تیغ خورشید، دورتر از لب آب، تبِ پُر آب فراتی بی تاب، پیش چشمانی مات اهلبیتی جمع اند 
مثل پروانه به گرد شمع اند، آن طرف در تبِ نخلستان ها، مردمی پنهان اند مثل نخلستان اند 

همگی می بینند 
همه از دور تماشاگر آن بزم و در اندیشه 

خدایا 
 دل آن پهنه چه راز است، مگر دشت حجاز است، مگر كعبه در آنجاست كه آن قوم همه حلقه زنان محو جلال و جبروتش، شده حیران شكوه مَلكوتش، 

چه در آن حلقه مگر هست خدا؟ 
این طرف در این سو آسمانی هایند اخترانی از نور 

جلوه هایی پُر شور، همه آری جمع اند مثل پروانه به گرد شمع اند، و همه 
منتظراند كعبه هم آمده تا روزی خود را بِبَرد 

آسمان اینجا خاك، كهكشان اینجا گَرد، و بهشت اینجا 
 گُم، همه آری جمع اند در طواف حرم آل الله در سراپرده ی 

شاه، محمل آینه ی ثارالله، گر چه فرمود رسیدیم ولی، 
تا نیاید بانو، نزند پرده ی محمل بالا، نگذارد قدمش 

 را بر خاك، آمدن بی معناست، ماندن اینجا رؤیاست، 
خیمه برپا نشود خودِ ارباب نماند حتی، گِرد بانو تا عرش، 

 هاله ای از نور است جز محارم همه ی دیده ی عالم 
 كور است آرزوی همه این است تبرك ببرند، آرزوی همه 

 این است ركابش گیرند، با خودش قاسم گفت كاش می شد 
كه عنانش گیرم كاش می شد بنهد پا به سرِ شانه ی من 

پیش خود عبدالله كاش روزی من هم دامن پرده ی 
 محمل گیرم، بل علی اكبر هم گرچه در دست عنان را 

 دارد؟ گرچه از نیل نشان را دارد، آرزو داشت كه یك روز 
ركابش گردد لیك این ها همه می دانستند تا عمو هست، كسی پرده نگیرد كه قدم عمه ی سادات نهد روی زمین 

تا عمو هست كسی اذن ندارد كه ركابش گیرد، 
سر به پایین آورد با ادب گفت كه رخصت دارم؟ سیدتی 

 آنچنان بر جگر خاك علم را كوبید، موج برخاست ز دریا و زمین را لرزاند، 
باز هم مثل علی طوفان كرد غیر سادات عوالم همگی 

كور شدند زانویش خم شد و خاتون دو عالم به زمین 
 پای نهاد، آه از سینه ی زینب برخاست، بوسه ای زد به 

طلاقی دو ابروی علمدارِ خودش و علمدار پَرِ چادر زینب بوسید 
 چند روزی كه گذشت شعله مهمانش شد، عاقبت 

 شام غریبانش شد همه جا تیره و تار دود اطراف حرم 
 می پیچید خیمه ها در آتش چادرش خاك آلود، معجرش 

 خونین بود دلش از غم ها پُر همه را كرد سوار و همه جا 
 نامحرم چشم ها می نگرد ناقه اش عریان است طرفی بر 

سر رأسی دعواست، نَه علمدار نَه اكبر نَه؟ برادر آنجاست، 
 كه ركابش گیرند، باد می سوزد و از دور و برش می گذرد 

چشم های جبریل پای او می گریند ناقه اش عریان است، 
 غیرت الله تنش می لرزد همه جا می لرزد، علقمه 

 قربانگاه، تا نبیند چشمی خواهرش را این بار، تا حواس 
 همه جای دگری پَرت شود تا كه بانو به سرِ ناقه رود، سرِ 

عباس ز نیزه افتاد، گرچه او را بستند، سرِ ارباب ز نیزه افتاد 
 سرِ اكبر، قاسم سرِ عبدالله اش سرِ طفلان خودش، 

 نیزه داران مبهوت سرِشش ماهه ز نیزه افتاد ...

پربازدید ترین شعر روضه حاج محمود کریمی محرم و صفر ورود کاروان به کربلا

پربازدید ترین شعر روضه محرم و صفر ورود کاروان به کربلا

محبوب ترین محرم و صفر ورود کاروان به کربلا

محبوب ترین حاج محمود کریمی

نظرات