برای آنکه کنم جمع، جسم اکبر را بیار خواهر من آن عبای دیگر را به یک عبا نشود جمع جسم پرپر او که ریخته است به هم پارهپاره پیکر او ببین که چیده شده برگبرگ سنبل او به دست حرمله افتاده است کاکل او ببین که سنگ شکسته است طاق ابرویش دخیلبسته گمانم سنان به پهلویش هزارنیزه الهی به قلب من بخورد بگو که شمر بیاید سر مرا ببرد که بعد رفتن اکبر، توان ندارم من برای مردن خود، لحظه میشمارم من ببین که قدّ جوانم چه مختصر شده است ببین که شاخه گلم، طعمهی تبر شده است چقدر طعنه از این ابن سعد خوردم من