آه! اینگرهی کور دگر وا شدنی نیست با گریه هم این زخم، مداوا شدنی نیست ای رمز عروج پدر از خاک، علیجان این دشت بدون تو معلّا شدنی نیست این واقعه، خارج ز توان کلمات است این جسم بههمریخته، معناشدنی نیست اینقدر که محتاط شوم سود ندارد این پیکر پاشیده، مداراشدنی نیست یک پارچه اشکم که تو لبتشنه نمیری این اشک که گفتهست که دریاشدنی نیست زینب زده بیرون ز حرم، چشم ببندید ناموس خداوند، تماشاشدنی نیست آری پدرت از پس هرکار برآمد برگشتن تو تا حرم امّا شدنی نیست گشتیم من و عمّه در این دشت ولی نه صد دانهی تسبیح که پیداشدنی نیست داغت به زمینم زده که دوست و دشمن گفتند: حسینبنعلی، پاشدنی نیست