رسیدم، اشک ریختم؛ غصّه خوردم اگه زینب نمیاومد، میمردم خودم تعداد خنجردارها رو با اعضای علیاکبر، شمردم تموم لشکرو تجهیز کردن تموم خنجرا رو تیز کردن تو رو با چنگ و دندون، حفظ کردم تو رو با چنگ و دندون، ریز کردن میریزه از گلو، خون شرّهشرّه روو خاکا ریخته زلفت طرّهطرّه خداوند خلیلالله! دیدی؟ یهخنجر دستشون نیس که نبرّه همه شک به مسلمونیش کردن زدن با شمشیرا خونیش کردن بگین چشماشو اسماعیل ببنده شبیه گوشت قربونیش کردن از اون اکبر فقط یک راز مونده نگم مونده، که با اغماض مونده مثه باز اومدم، مبهوت موندم با این زخما، دهانم باز مونده أثر از چشم دریاش نیست اینجا نشون از قدّوبالاش نیست اینجا چشا بالا و ابروهاش پایین چرا هیچی سر جاش نیست اینجا پا اینجا، دست اونجا، پیکر اینجاست کلاه آهنیش اونجا، سر اینجاست علی رو بخش کردن، اکبرو پخش علی اونجاست امّا اکبر اینجاست بدن اونجا، سر اینجا، پیرهنش نیست نه امّیدی به احیا کردنش نیست بنیهاشم! زمین رو خوب بگردین هنوز خیلی از اعضای تنش نیست