
ای اهل کوفه رحمی واویلا واویلا این طفل جان ندارد واویلا واویلا آه از که آب گوید اما زبان ندارد دیشب به گاهواره تا صبح ناله میزد امروز روی دستم دیگر توان ندارد هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد اشکی که تَر کند لب دور دهان ندارد ای حرمله مکِش تیر، یک سو فکن کمان را این برگِ گل کتابِ تیر و کمان ندارد شمشیر اوست آهن، فریاد او تلظّی جانش به لب رسیده، تاب بیان ندارد منّت به من گذارید یک قطره آب آرید بر کودکی که در تب جز نیمه جان ندارد با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید این شیرخواره بر کف، تیغ و سنان ندارد مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها جز اشک خجلتِ خود، آب روان ندارد تا با خدنگ دشمن، روحش زند پَر از تن جز شانهی امامش، دیگر مکان ندارد واویلا واویلا