
پریدند و گشتند، شمشیر با هم سه تا تیر باهم گلو و سه شعبه شدند از لب یکدگر سیر با هم به هم چفت گشتند اگر چه شدند آشنا دیر با هم گلو و سه شعبه به یک لحظه کردند تغییر با هم به لبها دادند سهدستی همان لحظهها شیربا هم به هنگام برخورد کشیدند یک دشت تکبیر با هم عجب لحظهای شد شدند عمه و مادرت پیر با هم همینلحظهها بودندکهگشتند هردو زمینگیر باهم زمان رفت از حال جهان کور وصحرا کر وباد شد لال هدف بود جذاب سه شعبه پریده اگر با سه تا بال برای تن تو شده دستهای پدر مثل گودال و حجم گلویت شده زیر پای سه تا تیر پامال پس از رفتن تو ز پایش رقیه در آورد خلخال پس از رفتنت رفت زگوشش به غارتهمانچند مثقال تو را گر نمیدید ربابت نمی رفت این قدر از حال