
اگر تو چهرهگشایی، چه مِنّت است به حورم؟ وَ گر تو خنده نَمایی، چه حاجت است به نورم؟ دلم به یادِ تو طور است و سینه وادیِ سَینا نه دل به وادیِ سَینا بُوَد نه چشم به طورم به چشمِ پادِشَهان، ناز میکند کفِ پایم اگر فِتَد به سرِ کوی سائلِ تو عبورم میانِ عاشق و معشوق نیست بُعدِ مکانی تو در کنارِ من هستی، که گفته من ز تو دورم؟ نوشتهاند به پیشانیام به صبحِ ولادت که من به خاکِ سلیمانِ عشق، بَندهی نورم اگر به کوی تو میرم ولادت است مَماتم اگر به مِهرِ تو نازم عبادت است غرورم مرا چه کار به بَزمِ بهشت و ساقی و ساغر رُخِ تو باغِ جَنان، چشمِ توست جامِ طَهورم بهشتِ من بُوَد آنجا که جای پای تو باشد تفاوتی نکند اوجِ عَرش و حُفرهی گورم خدا گواست که طولِ حیاتِ نوح نَیَارزد به لحظهای که به کویت دهند فِیضِ حضورم گر شَوَد عُمر شبی با توأم آن شب گذَرد صبح فریاد برآرم چه شب کوتاهی