نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خالق مرا، از اول کِی آفرید بی تو عالم به عالمِ ذر من را ندید بی تو با اولین گناهم، دستم رها شد از بس شیطان مرا به سویش دائم کشید بی تو یک سال آب و جارو کردم مگر بیایی یک بارِ دیگر آمد، سال جدید بی تو من خسته از زمستان، چشمم به سال نو بود دیدی بهار آمد، اما رسید بی تو مَردم تمام خوشحال از دیدنِ شب عید من که بَدم میآید از روزِ عید بی تو ابر بهار هرسال، با چشمِ تر میآید از چشمهای من هم باران چکید، بی تو پا در رکاب کردم، تا در رَهَت بمیرم دیدم نمیتوانم باشم شَهی بی تو عید است و کعبه دارد، رخت سیاه بر تن میشد مگر بپوشد، رختِ سفید بی تو دل بود و عقل بود و امید بود و شادی این ماند غرق اندوه، آن ناامید بی تو یابن الحسن کجایی، مُردم از این جدایی آخر نیامدی و قدّم خمید، بی تو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد