
با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت آنچنان که جگر خویشتن از یادم رفت من اُوِیسم بگذارید که اُتراق کنم بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت مرغ باغ ملکوتم زِ حرم آمدهام به روی گنبد زردت چمن از یادم رفت همهی درد من این است چرا عریانی؟ **** کیست این مرد که اوصافِ پیمبر دارد؟ از قدم تا به سرش هیبت حیدر دارد بیعصا آمده و حضرت موسی شده است ریشه در سلسلهی حضرت جعفر دارد بیسبب نیست اگر حاجت ما را داده به لبش زمزمهی سورهی کوثر دارد دلم از سوزِ غمش در تب و تاب افتاده دلم از غربت او داغِ مکرّر دارد چند وقتیست تنش سخت بههم ریخته هست این که اینقَدَر زخم روی پیکر لاغر دارد از روی تختهی در، پیکر او بردارید چند تا خاطرهی سوخته از در دارد **** یادم نرفته بر سرت جنجال کردند جمعیتی را وارد گودال کردند آن دَه سواری که تنت پامال کردند دیدم تو را که زنده زنده چال کردند دیر آمدم کاری زِ دستم برنیامد سرنیزهی شمر از دهانت درنیامد