
صبر كن ای برادرم آرام غصه ام بوسه ای ز حنجر توست آه زینب، خدا نگهدارت غم من خاك روی معجر توست ای برادر، مگو كه این لشگر كهنه پیراهن تو را ببرند نه فقط كهنه پیرهن خواهر چند چادر هم از شما ببرند كشتی ام ای حسین می بینی رفتنت، برده است جان حرم خواهرم دست بر دلم مگذار جان تو، جان دختران حرم ای برادر خدا كند جایت به سر نی سر مرا ببرند خواهرم صبر كن كه بعد سرم زود انگشتر مرا ببرند همه چشم انتظار آمدنت دشنه و تیر و تیغ و سرنیزه آه زینب قرارمان باشد تو در آتش، حسین بر نیزه تشنه ای روی شیب قربانگاه می شود،زیر دست و پا پامال با همان تیرها كه در بدن است می خورد غلت تا ته گودال می زند عمه بر سر و رویش دلِ خون سكینه می شكند هر كسی می رسد به سهم خودش استخوانی ز سینه می شكند تیغ ها را زدند و او را به لشگر نیزه دار می دادند نوك سرنیزه ها ولی كند است نیزه ها را فشار می دادند