نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو رُو میگیری و رُو میزنم امّا نمیبینی فقط در حال خود هستی، فقط سر در گریبانی ندارد خانهام امنیت و شرمندهام از تو برای گریههایت هم به دنبال بیابانی از آن زهرای قبلی هیچ چیزی هم نماند آخر مریض خانهام هستی، نحیف بیت الاحزانی سه ماهی میشود در را درون حجره میبندی عزیزم وا کن این پوشیه را از روی پیشانی تو هقهق میکنی، دق میکنم، دق میکنم زهرا علی قبل از تو میمیرد اگر که روی گردانی نفس که میکشی خونابه میریزد ز پهلویت به این وضعی که افتادی گمانم که نمیمانی دوباره بُقچه وا کردی کفنها را که تا کردی دوباره پیرهن میبافی و در فکرِ عریانی حسینت داد میزد تشنهام، آبش نمیدادند حسینت داد زد امّا أما فیکُم مسلمانی حسینت قتلگاهش پیش اکبر بود نه گودال حسینت داد جان گرچه علی بودهست قربانی حسینت رُو زده بر حرمله، رویش زمین خورده و با قنداقهی خونی نشسته بین میدانی زدند عبّاس را امّا حسین افتاد روی خاک وزیری کشته شد امّا ز پا افتاد سلطانی سر شَه بر سنان بود و سنان مشغول غارت بود زنان را میزدند با کعب نی مرد نگهبانی برای بار چندم بود ظرف آب را گفتی دوباره یاد طَفّ کردی، دوباره فکر عطشانی ***** زندگی رُوبهراهی داشتم، چشمش زدند ... دیر به دیر میای خونه چرا سر به زیر میای خونه راحتی تُو نخلستون ولی ناگزیر میای خونه دیگه زندگیمون دوام نداره دیگه این خونه احترام نداره توی شهر به غلاماشون سپردن رسیدید به علی، سلام نداره نفسو با غم یار میزنم زهرا جان تُو خونه حرف با مسمار میزنم زهرا جان ... روبروی من عزیزم روزگار روشنی نیست دارم از حال تو میگم، حال من که گفتنی نیست من ازت خاطره دارم، خاطره چیز کمی نیست ... تو رو ازم حرمله گرفت دلخوشی به مادر نیومده ... با غریبههای جهان آشنا حسین عهدهدار مردم بی دست و پا حسین ... همه منتظرن مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد