نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باد سوزان و رُخش سوخته گیسوی پریشان سرو رویش پُر خاک و نفسش آتش و گریان قاسمش رفته و جامانده در این دشت پشیمان شده حیران، شده نالان، موکَنان دست با دامان دید طوفان شده و سرخ شده دور و برِ او نبوَد هیچ کسی آب زند بر جگر او عمّه ای کاش بریزد کفِ خاکی به سر او عمّهجان گوی که عمو کو نرسیده خبرِ او پا زمین میزند و ناله که ای عمّه رها کن نفسی مشتِ گرهکرده از این دست جدا کن نفسی چشم ببند و فقط اینبار دعا کن نفسم تو قفسم تو پَر این غمزده وا کن پُر شده دور عمویش چقدَر کوفی و شامی زِ حرامی و حرامی و حرامی نه صدایی نه دعایی نه سجودی نه قیامی نه نگاهی نه پناهی نرسد هیچ پیامی نه زمان بخت تماشاست نه هنگام درنگ است چقدَر نیزه و تیغ و تبر و دشنه و سنگ است سنگ اگر هم نبوَد دست چه آمادهی چنگ است همه خندان شده بیجان قفس سینه چه تنگ است طاقتی نیست که ببیند که چه خاکی به سرش شد پُر خون بند به بندش نفسش بال و پرش شد لبهی تیغهی بیرحمِ کسی دردسرش شد سر و پایش پُر پَر شد پُر آتش جگرش شد آه دید اگر دیر شود از بدنش هیچ نمانَد زخم باقیست و با سوختنش هیچ نمانَد جوشن و خود و زره پیراهنش هیچ نمانَد شده غارت قد و قامت قد و قامت شده غارت زِ تنش هیچ نمانَد یک نفر آمده تا چنگ زند بر سر و رویش یک نفر آمده تا پیچ دهد طرّهی مویش یک نفر آمده تا تیغ گذارد به گلویش تک و تنها دل صحرا میدَود سمت عمویش رفت تا زخم لبی وا شده خوناب نریزد لب او تشنه و قاتل به زمین آب نریزد به تنش نیزهی آمادهی پرتاب نریزد رفت تا آن تن صدچاک به گرداب نریزد رفت تا کس نتواند نوک سرنیزه فشارد نانجیبی نرسد پا به روی سینه گذارد دست را کرد سپر دید ولی دست ندارد شده بیسر شده پَرپَر تا عمو جان نسپارد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد