نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دختری با پدرش آمد و دستم انداخت داشت میرفت النگوی مرا با خود برد اینقدر کوچه به کوچه به زمین افتادم سنگریزه روی زانوی مرا با خود برد سنگ برداشت کنیزی و به دندانت زد سنگ دوم که زدند روی مرا با خود برد تازه با شانۀ سوغاتی تو خوش بودم پنجۀ پیرزنی موی مرا با خود برد هر چه کردیم که خاموش شود طول کشید معجر سوخته کیسوی مرا با خود برد ناقه و خواب و بلندی و زمین خوردن من مادرت دید که پهلوی مرا با خود برد جای تو جای عمو زجر سراغم آمد سوی چشمان مرا سوی مرا با خود برد ساربان زد ولی ای کاش نمیدیدم که ضرب انگشتر تو روی مرا با خود برد ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد