
از همان روزی که بین روضهات پیدا شدم باختم دل را به تو از برکتش دارا شدم جای خرقه جامهی مشکی تنم کردی حسین شیخ شهرم بودم و پای غمت رسوا شدم منتت را میکشم تربت به دستم دادهای مرده بودم بوی خاکت آمد و إحیا شدم فاطمه خیلی حواسش به منِ آلوده بود کال بودم دستچینِ مادرت زهرا شدم داشتی خیلی هوایم را دمتگرم ای حسین تا زمین خوردم تو دستم را گرفتی پا شدم دست از تو برنمیدارم مرا تردم نکن من به تو وابستهام وابستهی اینجا شدم نقطهی معراج ما هنگام گریه کردن است گریه کردم راهی شش گوشه اوادنا شدم آب شد قلبم براتِ اربعینم را بده خواب دیدم دوستان رفتند و من تنها شدم از سرِ نیزه شنیدی که رقیه داد زد بی تو باباجان فقط آوارهی صحرا شدم چه میشد در پس شبهای بیپایان سحر باشد؟ خدایا این طَبَق کاش از عزیزم با خبر باشد سری را روی نیزه دیدهام قدری شبیهاش بود خدایا کاش بابای عزیز من سفر باشد نمیدانم کجا ماندهاست اما هر کسی دیدش بگوید تا که نگذارد رقیه در خطر باشد پدر یک ساعتی با شمر بود و من چهل منزل به من حق میدهد حالم شبیه محتضر باشد ***** با این پای زخمی، پُر آبله دویدم دویدم رسیدم به تو توی صورتم، بسکه سیلی زدند بریده بریده، میگم اسمتو چقدر تاره چشمام نمیبینمت تو که پا نداری بیای پیش من نبودی ببینی منو میزدند میگفتم به زجر حرف بد بهم نزن نشستم بیایی پیش این دخترت برا این یتیمت بغل وا کنی قایم میشم اینجا مثل خونمون تا پاشی بیای من رو پیدا کنی چشامو میبندم به یادت بابا چقدر من به فکرت تو صحرا خوشم با انگشتای زخمیِ کوچیکم دارم عکستو رو خاکها میکشم کشیدم سرت رو چه زیبا شدی مثل قرص ماهی برا دخترت ولی صورت من کبوده بابا شکسته شدم من مثل مادرت چی میشه چی میشه بیام پیش تو؟ تمومه تمومه دیگه عمر من منم مثل تو صورتم خونیه میمیرم منم مثل تو بیکفن ***** حالا اومدی؟ حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی؟ حالا که بار سفر بستم از این دنیا اومدی؟ عمو عباس رو نیاوردی چرا تنها اومدی؟ نگفتی من دل دارم رفتی؟ نگفتی دختر داری رفتی؟ حالا من بدون تو چیکار کنم؟ حالا من بدون تو کجا برم؟ ***** بشنوند امروز دختر دارها قصهی غمگین کوثر دارها از روی نیزه بیا بوست کنم رفتهای بر نیزه با سردارها به علیاکبر بگو سنگم زدند سنگ خوردم از برادر دارها زجر که تنها به دنبالم نبود در پِیَم بودند لشکر دارها معجرم را دست گردان میکنند گوشهی بازار معجر دارها نیشخندی زد به گوش پارهام اینهم از آداب زیوردارها حرف خدمتکار پیش من زدند من که خود هستم ز نوکردارها ***** ای پدر کاش بجای سر تو میبُریدند سر دختر تو گوشهی خرابهمون خوشاومدی مثل بابات به یتیمها سر زدی قربون محاسن خونیت بابا سنگ کی خورده به پیشونیت بابا؟ عمه میگفت که بابات رفته سفر حالا که تو اومدی منم ببر