نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آن بانویی که داشت نورش جلوهی رب آن بانویی که بود نامش زینت اَب آن بانویی که جلوه بخشیده به مکتب در بستری بیسایهبان می سوخت در تب ای روزگار پست، بد کردی به زینب با صبرِ زهرایی حماسه آفریده یک زن چگونه این همه غربت چشیده بیبی چه زجری بین نامحرم کشیده در ازدحام دشمنانش شد معذب ای روزگار پست، بد کردی به زینب آن قدر بر دستش، نشانِ ریسمان دید آن قدر داغ و روضه های بی کران دید آن قدر در جسم عزیزانش، سَنان دید بر کعبهی داغ و رزایا شد ملقب ای روزگار پست، بد کردی به زینب ای وای از داغِ چهل منزل اسیری در شام، شرمنده شدن با سر به زیری آیا شده با آستینت رو بگیری؟ در شام و کوفه قامت او شد مُورّب ای روزگار پست، بد کردی به زینب دارد بساط گریه بر ارباب هر روز یک سال و نیم آشفته و بیتاب هر روز هم ناله میشد با رباب و آب هر روز یاد حسینش، تشنه خوابیده است هر شب ای روزگار پست، بد کردی به زینب میدید در گودالِ غرقِ خون، تنش را میدید با چشمانِ تَر، جان کندنش را میدید دشمن میکِشد پیراهنش را میدید جسمش میرود در زیر مرکب ای روزگار پست، بد کردی به زینب یاد حسین تشنهاش، وقت اجل کرد یاد نظاره کردنش از روی تَل کرد پیراهن خونیِ دلبر را بغل کرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد