نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

امروز علی تو میشوی، زهرا من در جلوه تو، فانیِ سرا تا پا من هستی تو حسین، زینب کبری من امروز ببین، چه کرده حرفت با من گفتی همه آماده شوند الاّ من دل سوخته خواهر توام باور کن دلواپس حنجرِ توام باور کن من یک تنه لشگر توام باور کن صد تا علیاکبرِ توام باور کن هفتاد و دو تا، شهید در یک جا من گیسو وسطِ خیمه پریشان کردم بارانِ ملخ، رو به سلیمان کردم دیدی اگر این دو را، نمایان کردم نذریاست که صبح عیدِ قربان کردم بهرِ تو بزرگ کردم اینها را، من عاشق دلش از جوابِ لَن میشکند دل موقع دست رد زدن میشکند یک بار شکست دائما میشکند یک وقت نگفتی، دل من میشکند حالا که دلم شکست، واویلا من مگذار که دستم زِ درت برگردد بر پات میاُفتم نظرت برگردد کاری نکنم که خبرت برگردد در خیمه بمانم که سرت برگردد بنشینم و کاری نکنم، حاشا من چون نجمه منم دوتا وسط آوردم راضی نُشدی، دعا وسط آوردم با گریه تو را خدا، وسط آوردم پهلویِ شکسته را، وسط آوردم راضی نشدی خُب چه کنم حالا من این دو بروند، پیکر تو باشد سر را بدهند، تا سرِ تو باشد امنیّتِ دورِ دخترِ تو، باشد آرامو قرارِ خواهرِ تو، باشد تا که نشوم بیتو تک و تنها من رفتند که تو، دوباره غُربت نکشی آخر چه کنم، که آه حسرت نکشی من درد کشیدم، که تو زحمت نکشی از خیمه نیآمدم، خجالت نکشی ...؟؟؟ بودند اگر مدام دق میکردند از چشمِ بدِ عوام، دق میکردند با روضۀ سنگ و بام، دق میکردند در کوچۀ تنگِ شام، دق میکردند وقتی بروم به زورِ تو، اینها من ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد