
گاه گاهی سختیه فولاد میآید به کار گاه اشک کورمادرزاد میآید به کار دل همان سنگیاست که نقش و نگارش را فقط تیشهی معمار گوهرشاد میآید به کار نام شیرین تو را از بس که بردم یافتم آنچه در دکهی قناد میآید به کار آتش محشر خنک میگردد از چشم ترت آب سقاخانه در مرداد میآید به کار من فقط کافیاست مهمان تو باشم پیش تو لقمهای هم کز دهان افتاد میآید به کار هرکسی در بارگاه حق موید میشود خاکسار عالم آل محمد میشود در طواف مرقدت حامی شدن زیباتر است در نماز سهو معراجی شدن زیباتر است قصد اگر خاک قدوم زائرانت بوده است در کلاف فرش نساجی شدن زیباتر است با همان تیر و کمان چشم خود ما را بزن با کمان شاه حلاجی شدن زیباتر است چون کلوخی که به زیر پای تو قیمت گرفت سنگ نایاب سر تاجی شدن زیباتر است حضرت سلطان محبت کن کلید موزه را تا ببینم با دو چشمم معدن فیروزه را بال برمیدارم و تا سر حد جان میبرم با غمت تا آسمان چشم، باران میبرم بر سر هر پشت بامی پر زدم سنگم زدند پس اساس خانهام را کنج ایوان میبرم خیر امواتم برای زائران بین صف میروم ادعیه با یک جلد قرآن میبرم از نبات مشهدت سوغات هرجا بردهام مثل این باید که پیراهن به کنعان میبرم هدیهای قابل ندارم پیشکش سازم فقط دستهای خالیام را پیش سلطان میبرم طفل در آغوش آن مادر دم باب الجواد حاجتی بوده که سال پیش آقا وعده داد تا میآید نام تو تمجید بیرون میزند از رکاب ناقهات توحید بیرون میزند گاه میگویم رضا، گاه میگویم خدا بس که از لبهای من تردید بیرون میزند حزل وقتی که نیاید از تو بر نقارهها ماندهام آن روز که خورشید بیرون میزند ناامیدی که کلاهش در حرم افتاد و دید از شعاع گنبدت امید بیرون میزند طبق عادت عاشقت هر روز راس هشت صبح بوسه از عکس حرم که چید بیرون میزند ناله کردم یا رضا ناله کردی جانم حسین طبق دستور تو صبح و شام میخوانم حسین زخم شد پلک ترت از بس که گفتی آه آه یاد آن سر که به روی نیزه رفته بیگناه میکشد آتش به جان خواهری آشفته حال ضربههای خنجر کندی میان قتلگاه روضه میخوانم برایت پس بیا و گوش کن یک زن تنها و یک صحرا پر از تیر نگاه بار سنگین امامت را به منزل میبرد شانهای مجروح که با کعب نی گشته سیاه با دلی آغشته در خون با لباسی راه راه مصرع بعدی بماند کربلا صحن حسین