
روزیِ فراوان گدایان قدیمت یک عمر رسید از کرمِ دستِ کریمت دادهست بها نوکریات شیخِ بها را داده عظمت بر علما شأنِ عظیمت هم اهل تضرع شد و هم اهل سحر شد هر کس که نفس زد سحری بین حریمت تنها نه که بی تاب نموده دل ما را هستند ملائک همگی مست شَمیمت حیف است نگاهت که شود خرج شفایم وقتی شفا داده مرا خاک گِلیمت دل مُردهام آقای خراسان مددی کن جانم به فدای تو و آن قلب سلیمت شاد است دل مادر تو حضرت نجمه این فرصت خوبیست، شماریم غنیمت لبخند به روی پدر خود زدی آقا ای نورِ دل فاطمه خوش آمدی آقا آرامش هر روز و شب حضرت کاظم دور از تو جهان است سراسر متلاطم ای عالِم با منزلت آل محمد اسرار خدا در دل و جانت مُتراکم شد شرط پذیرفتن توحید، ولایت تصریح مقامت به خلائق شده لازم جبریلِ امین که شرف کل مَلک شد در صحن و سرایت به تفاخُر شده خادم ای رحمت سرشار، کریمانِ دو عالم هستند از انعامِ نعیمت، متنعم حج فقرایی و مُقرب شود آخر در طوس هر آنکس که شود زائر و مَحرم پاییزِ مرا عاقبتِ کار، بهار است هر بار مرا پاسخ دیدار، سه بار است کوری به تماشا شده، بینا شدنش را نقاره گَواه است مُداوا شدنش را با چرخ، علیلی به حرم آمد و دیدم در گوشهی ایوان طلا، پا شدنش را عیسی به ازل با دل بیتاب گرفته از پنجره فولاد مسیحا شدنش را یک ذرهای از خاک و گِلَت در گُهرش ریخت یوسف شده مدیون تو، زیبا شدنش را بستم به ضریحت دل آوارهی خود را ای کاش نبینم نفسی وا شدنش را سلمانیات از تیغِ مُطَلّا شده بگذشت تا چاره کند لحظهی تنها شدنش را آورده جَوازِ سفر کربوبلایش عاشق که تمنا کند امضا شدنش را گریانم و دلواپس بَینُ الحرمینم چندیست که جا ماندم و دلتنگ حسینم آهو شدهام تا که شوی کهف امانم از دام بلایای گناهم، برَهانم آشوب جهان میشوم از دوری دلبر آرام شود با تو دلم، راحتِ جانم دلبستهی دربارِ خراسانیام آقا دل کنده و رفتن، نتوانم نتوانم من را بخر و فرشِ ورودی حرم کن با جاروی خُدّامِ حریمت بتکانم طردم نکن از خانهات ای شاه به پیری بُگذار نمکگیر همین خانه بمانم دلتنگ وَصایای تو بر ابن شبیبم دلتنگ حسینم، به مُحرم برسانم راه عتباتش نکند بسته بماند بدجور بههم ریخته و دل نگرانم