
چادرت را بتکان روزیِ مارا بفرست ای که روزیِ دو عالم همه از چادر توست ***** تا که از اسب پیکرش افتاد دَم گودال خواهرش افتاد تا لگد زد عدو به پهلویش یاد پهلوی مادرش افتاد تا که ساکت کنند آقا را نیزه در عمق حنجرش افتاد در دست ساربانِ لعین خاتمِ جدّ اطهرش افتاد هر زمان تازیانه خورد رباب از نوک نیزهها سرش افتاد جا به جا مرد دخترش وقتی دست نامرد معجرش افتاد