
توان واژه کجا و مدیح گفتن او قلم قناری گنگی است در سرودن او کشاندنش به صحاری شعر ممکن نیست کمیت معجزه لنگ است در سرودن او چه دختری که پدر پشت بوسه ها میدید کلید گلشن فردوس را به گردن او چه همسری که برای علی به حظ حضور طلوع باور معراج داشت دیدن او چه مادری که به تفسیر درس عاشورا حریم مدرسه کربلاست دامن او بمیرم آن همه احساس بی تعلق را که بار پیراهنی را نمیکشد تن او دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد پیام می چکد از چلچراغ شیون او از آن ز دیده ی ما خواهد بود که چشم را نزند آفتاب مدفن او ای مهربونم دردت به جونم زحمت نکش ای خانم خونم رنگ جدایی داره نگاهت خاک هنوز رو چادر سیاهت سخته به والله برای عاشق تو کوچه یاسش بشه شقایق جارو با قد کمونی کردی چجوری خونه تکونی کردی برا حسینت کنار بالش کاسه ی آب رو خودت بزارش به یاد روزی که بین گودال با لب تشنه میفته بی حال قربونی میشه آبش نمیدن می بینی با بغض مو شو کشیدن داد از این درد که افتاده به جانم ای داد من زمین خورده ترین مرد جهانم ای داد من جوانم تو جوان پیر شدی پیر شدم زود میفتد از این غم ضربانم ای داد نوزده سالگی ات قسمت ما حیف نشد چشم خوردیم من و تازه جوانم ای داد من که لب دوختم اما جگرم را چه کنم می شود تا دو سه خط روضه بخوانم ای داد همه ی شهر به افتادنمان خندیدن همه دیدند که پاشید توانم ای داد هفت جای بدنت تا در مسجد بشکست و نمیشد به تو خود را برسانم ای داد همه گفتند علی بود و زنش را کشتن من جگر سوخته از زخم زبانم ای داد یادش بخیر موی تو را شانه می زدم افتاده دست شمر همه خاطرات من