
وضو گیرم جبیره، قنفذ مقصر است چون روز آخر بود، من کار کردم از درد شانه، شانه نشد موی دخترم پناه عالمیان، زینبت پناه ندارد به جز تو ای شه خوبان، پناهگاه ندارد اگر اجازه دهی، صف کشیده از پیات آییم که این سپاه نگوید، حسین سپاه ندارد او میدوید و من میدویدم او سوی مقتل، من سوی قاتل او مینشست و من مینشستم غمی بزرگ مرا عذاب میدهد تو را که میزنم صدا، سنان جواب میدهد حسین... سر پیراهن تو، گریهی ما را درآوردند میان اینهمه کشته، چرا تنها تو عریانی