نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

هر در که بر فساد شود باز، بسته باد دستی که دست خَلق نگیرد، شکسته باد پایی که در طریق وفا کُنْد میرود آن پا پایدار به زنجیر بسته باد فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرحِ فراق؟ که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم من مَلک بودم و فردوس بَرین جایم بود آدم آورد در این دِیرِ خراب آبادم نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ یار چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم گر خورَد خونِ دلم مردمکِ دیده، سزاست که چرا دل به جگرگوشهی مردم دادم یَم فاطمی، دُرِ سرمدی، مَه هاشمی، گل احمدی ز سُرادقات محمدی، طَلَعَت ظهور و جلالتی به سماء قمر، به نبی ثمر به فاطمه دُر، به علی گوهر به حسن جگر، به حسین پسر چه اصالتی، چه شرافتی طَلَعَت ظهور و جلالتی جان دهی یا جان ستانی از حسین با هر قدم نجمِ حالِ هاشمی از ماه آل هاشمی با تبسّم دین و دل یکجا به یَغما بُردهای جان دهی یا جان ستانی از حسین با هر قدم این خرامان راه رفتن را به زهرا بُردهای
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد