رُخَش چه صبح ملیحی، لبش چه آب حیاتی علیاکبرِ لیلاست، بَه چه شاخه نباتی بدون چشمهی لَعلش، نبود در همه عالم نه چشمهای، نه قناتی، نه دجلهای، نه فراتی دمیده بر سرِ دنیا، چه آفتاب بلندی نشسته در شب لیلا، چه ماه با برکاتی قدش چه سرو بلندی، چه گیسویی، چه کمندی چه مرتضی وجناتی، چه مصطفی سکناتی چه دلبری، چه دلیری، چه بیمثال و نظیری چه یوسفی، چه عزیزی، چه ماورای صفاتی حواس قافله رفته است در صدای اذانش هَلا چه حَیِّ علایی، چه عَجِّلوا به صَلاتی حسین با پسرش رد شدند از غزل من پسر چه ماه جمیلی، پدر چه باب نجاتی چه روزها که به لیلا گذشت رفتی و میگفت قَلبی یقولُ إنَّکَ آتی * * * * میایستم امروز خدا را به تماشا ای محو شكوه تو خداوند سراپا ای جانِ جوانمرد، به دامان تو دستم من نیز جوانم ولی افتادهام از پا آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را ای عشق از امروز مینداز به فردا آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت المنّةُ لِلّه که در میکده شد وا با آمدنت قاعدهی عشق به هم خورد لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا اَبروی تو پیوسته به هم خوف و رجاء را چشمان تو کانون تولّا و تبرّا ای منطق رفتار تو چون خُلق محمد معراج برای تو مهیّاست، بفرما ! دل مانده که لبهای تو انگور بهشتیست یا شیر خدا روی لبت کاشته خرما عالم همه مبهوت تماشای حسین است هر چند حسین است تو را محو تماشا چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان شد گوشهی ششگوشه برای تو مهیّا از گوشهی ششگوشه دلم با تو سفر كرد ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا مجنون علی شد همهی شهر، ولی من مجنون علیاكبر لیلام به مولا