نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شهر آذین شده بود و خبر از راه رسید عرش روشن شده بود و سحر از راه رسید بهر پرواز مَلَک بال و پر از راه رسید نیمهی گمشده از یک قمر از راه رسید شهد لبهاش که میریخت سبو کامل شد عشق از گوشهی قنداقهی او کامل شد دلبری کردن از آن روز ازل کارش بود هاجر و مریم و آسیه گرفتارش بود یوسف از مشتریان سر بازارش بود عمّه هر ساعت و هر لحظه پرستارش بود درس دلدادگی و عشق نشانش می داد پای گهوارهی او بود و تکانش می داد ضربان دل بابا دو برابر میشد شوق دیدار نبی باز میسّر میشد صولتش در نظر یار مصوّر میشد هر زمانی که دلش تنگ پیمبر میشد گاهی از دیدن این نور تجلی حظ میکرد از قد و قامت رعنای علی حظ میکرد کوه با دیدن آن هیمنه کُرنش میکرد آتش از خنده ی او زود فروکش میکرد دور شهزاده فلک یکسره گردش میکرد عرش را با نفسش صاحب ارزش میکرد او که در مکتب عشّاق دبیر سخن است پرورش یافتهی دست امام حسن است همهی کون ومکان مست سبویش بودند طالب بوسه ای از صحن گلویش بودند خوب رویان عرب سائل کویش بودند واله و شیفتهی گردش مویش بودند فاتح و قاتل دلهاست، به عبّاس قسم یوسف حضرت لیلاست، به عبّاس قسم شانهی ماذنهها با قدمش زیباتر ظاهرا ماذنه میرفت ولی بالاتر لیله العشق پدر گشته کمی رعناتر صوت و الحان قشنگش ز همه گیراتر صوت در مکّه کجا خاطرهی عشق کجا وقت تکبیر و اذان حنجرهی عشق کجا برق شمشیر علی میمنه را ریخت به هم چرخی درمعرکه زد میسره را ریخت به هم تشنگی خیمه زد و تاب و توانش را برد هرم گرما و عطش روح و روانش را برد تا در قلعهی فردوس زبانش را برد بوسه بر تلخی یاقوت امانش را برد قلبش آتشکدهی حادثه ای دیگر بود آخرین لحظه دیدار علی اکبر بود دشمن از دور کمی رنگ ولعابش را دید بین ابروی علی اخم و عتابش را دید در فرود آمدن تیغ شتابش را دید ضرب شصتی قَدَر از دست جنابش را دید مرکبش دست خوش خندهی این مردم شد دل به بیراهه زد و بین جماعت گم شد ***** دلم تنگ محمّد بود پیغمبر شدی اکبر هوای رزم مولا داشتم حیدر شدی اکبر تو را با خون دل اینسان بزرگت کرده ام بابا قدم خم شد، شکستم تا کمی اکبر شدی اکبر تو رو در اوج خوبیهای دنیا دیدم و حالا تصوّرم میکنم حتّی از آن بهتر شدی اکبر به وقت صبح لبریز از کرامت چون حسن بودی زمان جنگ چون عبّاس جنگاور شدی اکبر قیامت قامتت، خشمت جهنّم خنده ات جنّت چقدر این روزها در باورم محشر شدی اکبر گلی بودی که بر بال عقابی پر زدی رفتی ولی با حملهی سر نیزهها پرپر شدی اکبر علی اکبر به میدان نبرد خویش میرفتی نگاهت میکنم دهها علی اصغر شدی، اکبر تو آن سردار چون سروی به چنگال تبرداران همان چیزی که ترسم بود از آن آخر شدی اکبر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد