نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من آن گلم، که خفته به خون باغبان من نه گل نه غنچه، مانده به باغ خزان من مرغ بهشت وحیام و از جور روزگار ویرانههای شام شده آشیان من هفتاد داغ دارم و در سوز آفتاب هجده سر بریده بُوَد سایهبانم زنهای شام خنده به ناموس من زدند این بود احترام من و خاندان من شام بلا و، تشت طلا و، سَرِ امام گردید قاتل پدرم، میزبان من من اشک ریختم ز بصر، او شراب ریخت من تن به مرگ دادم و، او سوخت جان من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد