ای پنجمین امام که معصوم هفتمی از ما تو را زِ نور سلامٌ علیکمی بر درد جهل خلق زِ عالم طبیبتر نامت غریب و قبر زِ نامت غریبتر وقف علوم و دانش و دین کرده همِّ خویش باشی کنار ابن و اَب و اُمّ و عمّ خویش آب و گِل سجیّت تو جز کرم نداشت دیدم چرا مزار تو صحن و حرم نداشت گلدستهای نداشت حرم مرقدی نداشت صحن و سرا نیافتم و گنبدی نداشت این خاکِ عشق باشد و بر باد کِی روم؟ غمهای عهد کودکی از یاد کِی رود؟ تو یکسره در چشمِ لشکر بودی و من نه چون صاحب خلخال و زیور بودی و من نه فهمیدم آن لحظه که نامحرم تو را میزد از چند صورت مثل مادر بودی و من نه ما هر دو از بازار شامیها گذر کردیم با این تفاوت که تو دختر بودی و من نه در معرض چشم حرامی بودهایم اما آن لحظه تو محتاج معجر بودی و من نه حاجت گرفتی در خرابه من دلم میسوخت آن شب تو در آغوش یک سر بودی و من نه اما دوتایی مثل گل از ساقه افتادیم ما دست در دستان هم از ناقه افتادیم