
من آن گلم که خفته به خون باغبان من نه گل نه غنچه مانده به باغ خزان من مرغِ بهشت وحیام و از جورِ روزگار ویرانههای شام شده آشیانِ من هفتاد داغ دارم و در سوز آفتاب هجده سرِ بریده بود سایبان من زنهای شام خنده به ناموس من زدند این بود احترام من و خاندان من زنجیرها به زخم تنِ من گریستند دشمن نکرد رحم به اشک روان من شام بلا و طشت طلا و سرِ حسین گردید قاتلِ پدرم، میزبان من من اشک ریختم ز بصر، او شراب ریخت با آن که بود آیۀ کوثر به شأن من من ناله میزدم ز دل او چوبِ خیزران من تن به مرگ دادم او سوخت جان من میثم، خدا جزات دهد در عزای ما کز نظم تو عیان شده سوز نهان من شاعر: استاد حاج غلام رضا سازگار