عصا به دست گرفتن نه در خور جنگیست

عصا به دست گرفتن نه در خور جنگیست

[ حسن حسینخانی ]
(عصا به دست گرفتن نه در خور جنگیست)۲
کنون که پیر شدم نیزه ام عصای من است

 ای رفیقان با بت موزون خود
من قدح می‌خورم از خون خود 

ای عجب ای عهد آن سوگند کو 
ماجرای آن لب چون قند کو 

گر فراق بنده از بد بنده گیست 
گر تو باید بد کنی پس فرق چیست

هیچ کس مطمئن از گریه شب فردا نیست 
پس بیاید بجای دو سه شب گریه کنیم 

یاد دادند به ما از سحر عاشورا 
تا شب پانزده ماه رجب گریه کنیم

حق داشتی به نیزه اگر تکیه داده‌ای 
وقتی که عصای دست پیری اکبرت نبود

برنیزه آرمیده سر تو چرا مگر 
بال فرشته بالش زیر سرت نبود 


حسینم وای حسینم وای

سوسوز اولن قارداش
یارالی جان وزن قارداش

گرایان ملائک آمده صور بلا زنان
خیره سران کوفه به شادی سرا کنان

قومی جوان روان به مسافت دوان دوان
پیران کشان کشان به قتالت عصا زنان

زینب سوال کرد برادر چگونه ای
پاسخ رسید از طرفش دست و پا زنان

گیسو گشوده اند وگریبان دریده اند
آشفته حال دوربر خیمه ها زنان

یارب چه کرد بی کسی خیمه با حسین
یارب چه کرد بی کسی شاه با زنان

بر سرزنان یکا یک زنهای بی پناه
سر داده بانگ یاابتا وامحمدا

در پیشواز مرکب خونین مخدرات
از خیمه آمدند علی الخد لاطمات

زینب غم تو از در اهل حرم گذشت
وقتی خبر رسید که آزاد شد فرات

,بیچاره دختران تو در اشک غرقه اند
برخیز و چاره ساز شو ای کشتی نجات

شد پاره چون که بند دل دختران تو
شاها چگونه پاره نشد رشته بیان

از ماتم خسارت ناموس بوتراب
برسر کنند خاک تمامی کائنات

در کربلا عجیبتر از این غمی نبود
گرد حریم آل علی محرمی نبود

نظرات