نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عجب سفرۀ جانگدازی که چیدند زمین و زمان را به آتش کشیدند به تیر سه شعبه سر دست بابا گلوی پسر بچهای را بریدند آه، قناریِ زرد پرپر زدم بر سر مادر خدایا واویلا آه، قد بابا تا شد گلو از هم وا شد خدایا واویلا غربت کربلا شد بی حد تا که تیر مهیبی آمد کودک تشنه لب پر پر زد ای خدا ای خدا واویلا... چه تیری رها شد به سمت گلو رفت که از چهرۀ مادری رنگ و رو رفت چه تیری که از حلق اصغر گذشت و بمیرم که در کتف بابا فرو رفت آه، تن بابا لرزید زبان از هم پاشید خدایا واویلا آه، سرش شد آویزان پدر شد سرگردان خدایا واویلا مُهر طومار عاشورا خورد داغت قلب عالم آزرد آنقدر دست و پا زد تا مرد ای خدا ای خدا واویلا...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد