در اوج، اوج، اوج، بام عرش در آسمانی که

در اوج، اوج، اوج، بام عرش در آسمانی که

[ حاج مجتبی روشن روان ]
یا صاحب الزمان...

در اوج، اوج، اوج، بام عرش در آسمانی که
مرغ خیال هیچ انسانی نمی‌زد پر 
قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی 
نور میتاباند، آن نور، زهرا بود

در خانه‌ی لاهو تخت وسیعی بود که 
صاحب خانه حوریه‌ای در جسم انسان بود 
یک تاج و گردنبند دو گوشواره داشت آن حور زهرا بود

ای نور، ای مادر، ای حور، ای مادر
نور فضیلت‌های تو عین حقیقت بود
هم واقعیت بود، اما تماما شاعرانه
با هر فضیلت می‌نویسم باز باران با ترانه

شب زنده‌دار خانه‌ی توحید
ای در قنوت تو قنات زندگی جاریست 
ای در نگاه گریه دارت پای سجاده
شد آبشار بندگی جاری

مادر دنیا به دور آسیاب خانه‌ات هر روز می‌گردد
پس گردش دنیا به دست توست 
در خش خش جارو کشیدن‌هات 
آوای سبحان الله از گرد و غبار خانه میآید
ای خانه دار خانه‌ی حیدر 
می‌خواستی بار خجالت را برداری از شانه 
اما حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را

عطر توجه می‌وزد از ربناهایت 
آنجا که درپروانگی‌هایت بال و پرت می‌سوخت
همسایه‌هایت را دعا کردی
همسایه‌ها اما، ای مادر کرببلا 
قبل از حسین بی سر و عطشان 
تو دستگیر مردم بی دست و پا هستی 
من دست و پا گم کرده‌ای بودم در 
گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را 
برگ خزان بودم بی وزن بودم
باد هرجا برد اما تو راهم نشان دادی ای بی نشان مادر 
دست من و تاری از ریشه‌ی سجاده‌ی نورت درگیر بازی‌های دورانم 
اما بدان مادر من هرکه باشم دوستت دارم

ای مادر آیینه و آب، با اینکه حق ماست
مارا به دست آتش روز جزا نسپار 
ما از صراط، از آن پل باریک می‌ترسیم
ای نور، از قبر آن خانه‌ی تاریک می‌ترسیم 

ما رو سیاهانیم
اما برای درد و داغ تو مانند بچه‌های مادر مرده گریانیم
ما با حسین تو کشته شدیم آن روز بین در و دیوار 
پیش نگاه آنهمه همه همسایه‌ی بی عار 
آتش زبانه می‌زد و نامرد بر در لگد میزد

سرخ است مسمار و افتاد بار شیشه پشت در
مردم ولی انگار نه انگار
فضه بیا افتاد بانویت
اما نه انگاری گذشته کار از کار 
افتاد رد چکمه‌ی اشرار بر چادر چادر پر خون وصله دار
زهرا ولی پای علی از پا نیفتاد و
محکم گرفته بود حیدر را 
اما غلاف از حرص می‌کوبید 
می‌گفت دست از مرتضی بردار

از فاطمه اصرار از دشمنان انگار 
آن چهل ضربه غلاف انکار  
زهرا رهایش کرد از اجبار 
فضه بدو زهرای من غش کرد 
اینجا به دنبال علی زهرا افتاد از پا 
در کربلا زینب بین حرامی‌ها
 دست از حسینش برنمی‌دارد

فریاد می‌زد خواهرش ای شمر از روی عرش 
نور پایین بیا پای خودت بردار
با ضربه‌ای اول، کند است خنجر درد دارد 
وای زینب ولی سردرد دارد وای
با ضربه‌ی دوم، سر می‌رود تا یک خراش ریز بردارد 
زینب خودش را زد، حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد 
با ضربه‌ی سوم، خون می‌زند بیرون اهل حرم دلخون 
با ضربه‌ی چهارم شد، معلوم شد رگ‌ها 
(چون ضربه محکم شد رگ نا منظم شد)۲
با ضربه‌ی پنجم نفس زد روی خاک 
گرد و غبار و خس خس حلق مبارک رفت تا افلاک 
ضرب ششم را زد، با طعنه گفت این تشنه است 
آبی بیارید و پیشش بریزید آب را بر خاک
حرص خودش را جمع کرد و هفتمی و هشتمی را زد
ضرب نهم و دهم را مثل همان‌ها زد
تا اینکه ضرب یازده را زد
مظلوم عالم دست و پا زد

دنیا به آخر می‌رسد با ضربه‌ی آخر... 
آه ابی‌عبدالله...

پربازدید‌ترین‌های شعر روضه حضرت زهرا (س)(فاطمیه)

محبوب‌ترین‌های حضرت زهرا (س)(فاطمیه)

محبوب ترین‌های حاج مجتبی روشن روان

نظرات