عمری مرا تو بیشتر از من دعا کرده‌ای

عمری مرا تو بیشتر از من دعا کرده‌ای

[ حاج مجتبی روشن روان ]
عمری مرا تو بیشتر از من دعا کرده‌ای
من معصیت کردم ولیکن تو حیا کردی

دادی جوابم را تو بی‌چون و چرا اما
چون و چرا کردم مرا وقتی صدا کردی

ای وای از آن نیمه شب‌هایی که آقاجان
من خواب بودم تو به حالم گریه‌ها کردی

من که همیشه جای مرهم، درد تو بودم
ماندم برای چه تو دردم را دوا کردی

دورت بگردم من، فقط بین رفیقانم
حق رفاقت را تو جانانه ادا کردی

از یاد بردم عزت من از کجا بوده
از بس به این سائل عطای بی‌ریا کردی

غم نیست گر بسته است بر رویم همه درها
وقتی در ِ رحمت به روی من، تو وا کردی

آقا دعا کن زنده باشم من ببینم که
تو در مدینه چار تا جنت بنا کردی

جانم فدای سفره ام‌البنینی که
هر صبح شنبه در مدینه تو به پا کردی

یا صاحب الزمان...
***

ادب کنید که امشب شب مناجات است
شب توسل و اشک و شب عنایات است
وفات مادر ساقی، عموی سادات است
ادب کنید که هنگام عرض حاجات است

هر آنکه برد در خانه‌اش گدایی را
به سر نمانده برایش دگر هوایی را

ملائکه همه حاجت گرفته‌اند از او
به مژه‌ام بزنم خاک خانه‌اش جارو
کسی که پیش قدم هاش می‌زند زانو
شدست ریزه خور سفره‌ی همین بانو

فدای معرفت و راه و رسم حیدری‌اش
فدای مرحمت و التفات مادری‌اش

بنای خانه‌ی او عشق او به مولا بود
دلش بزرگ، دلش امتداد دریا بود
اگرچه فرصت خانمی‌اش مهیا بود
خودش نوشت که این زن کنیز زهرا بود

بزرگ بود و امیری رشید فرزندش
همیشه جان اباالفضل بوده سوگندش

کشیده شعله به قلب مدینه با گریه
که کار او شده یا التماس یا گریه
چه گریه‌ها که درآورد گریه با گریه
نماز صبح به آه و دم عشا گریه

تمام شهر پریشان گریه‌ی او بود
بقیع شاهد اشک‌های بانو بود

شبی نشست به روضه به ناله‌های رباب
به گریه‌های سکینه، به بی‌وفاییِ آب
به شانه های خمیده به زخم و ردّ طناب
به حال محتضر زینب و به بزم شراب

سکینه گفت که مادر خوشا به احوالت
ندیده‌ای و نگشته حراج خلخالت
ندیده‌ای که بخندند بر تو و حالت
ندیده‌ای که چه شد با شهید گودالت

تنش به روی زمین زیر دست و پاها بود
برای غارتِ او ساربان مهیا بود

خبر رسید که ساقی پرش شکسته شده
و ابروان کمانش زِ هم گسسته شده
همین‌که دید دگر راه چاره بسته شده
صدا رسید بیایید حسین خسته شده

صدای هلهله آمد، بیا بیا کُشتیم
زدیم ساقیِ اورا، حسین را کُشتیم

به دور قتله گهش هی برو بیا کردند
به قتل صبر سرش را زِ تن جدا کردند
برای پیرهن کهنه شر به پا کردند
به روی خاک تن زخمی‌اش رها کردند

به خون حنجرش آغشته شد، بمیرم من
عزیز ما نگران کشته شد، بمیرم من


(آه دلم شعله وره، آه چشامونی به دره
وای اباالفضل بیا، باز حرم در خطره)

(ام‌البنین کجایی، بشیر خبر آورده 
مژده بده که سقا، یه جرعه آب نخورده

این نکته را نگویید با مادر ابالفضل 
بر نیزه ها نمی‌ماند مادر  اباالفضل)

نظرات