
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکار کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را ای صاحب کرامت شکرانهی سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بینوا را (در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند)۲ گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را *** آنقدر در میزنم این خانه را تا ببینم روی صاحب خانه را *** گردیده بود قنفذ، همدست با مغیره او با قلاف شمشیر، آن تازیانه میزد (آهسته گذاريد، روی تخته تنش را)۲ تا میخ اذیت نکند، پیرهنش را اصلا بگذارید روی خاک بماند زشت است بیارند غلامان بدنش را این ساق بهم ریخته کتمان شدنی نیست دیدم روی تختهی در تا شدنش را این مرد الهی مگر اولاد ندارد بردند چرا مثل غریبان بدنش را این مرد نگهبان که حیا، هیچ ندارد بد نیست بگیرد، جلوی آن دهنش را این هفت کفن روضهی گودال حسین است ای کاش نیارند برایش کفنش را نه پیراهنی داشت حسین، نه کفنی داشت مدیون حصیرم مرتب شدنش را حسین باز کربلای حصیر پیدا شد به اصرار عمهی سادات در خرابهی شام عیال پیر خرابات یار خرابه نشین شد چرا که حال خرابه نشینان یار خراب نباشد حسین